Deprecated: mysql_connect(): The mysql extension is deprecated and will be removed in the future: use mysqli or PDO instead in /home/sabzevarfa/domains/sabzevarfarhang.com/public_html/funcs.php on line 3
دستكش هاي بابا عباس: سبزوار فرهنگ

دستكش هاي بابا عباس


30 بهمن 1389
0
3175
دستكش هاي بابا عباس

ازوقتي يادم مي آيد دست راست« بابا عباس» مي لرزيد.من و ديگر نوه هايش هروقت به خانه اش مي رفتيم از كار كردن هاي او با دست لرزانش خنده مان مي گرفت مخصوصا وقتي كه با قوري لعابي رنگ و رو رفته اش برايمان چاي مي ريخت. ولي از ترس به خودمان فشار مي آورديم كه  صداي خند ه مان در نيايد.وقتي استكان هاي چاي را توي نعلبكي مي گذاشت تا به ما بدهد لق و لقي از استكان و نعلبكي به وجود مي آمد كه بيا و ببين ونخند.تا وقتي استكان چاي به  دستمان مي رسيدنصفش توي نعلبكي ريخته بود.جالب تر اين كه هيچ وقت به ما اجازه نمي دادبراي  خودمان چاي بريزيم. مي گفت :«يك وقت استكان ها را مي شكنيد .»

«بابا عباس» پدربزرگ من بود.خيلي بد اخم بود .ولي دل مهرباني داشت.با

«بي بي»كه همان مادر بزرگمان بود، دو نفري زندگي مي كردند.بي بي كور بود.

براي همين هم كار پخت و پزشان را خود بابا عباس انجام مي داد.البته فقط بلد بود چاي، آبگوشت، كوكوي سيب زميني وتخم مرغ درست كند.ناگفته نماند كه هم درپخت  تخم مرغ آب پزمهارت كامل!! داشت هم نيمرو.

بي بي با وجودي كه كور بود از پس بعضي كارها برمي آمد.مثلا"مي توانست گردو و بادام مغز كند، كشك بسابد،برايمان قصه بگويد،موهايش را ببافد و

نخ ريسي كند.

زمستان آن سال زمستان سردي بود.چند روزي بودكه برف مي باريد.بي بي با پشم گوسفندچند گرونه ي نخ آماده كرده بود. بابا عباس عزمش را جزم كرده بود كه براي من يك جفت دستكش پشمي ببافد كه به قول خودش نمونه اش

در هيچ جاي دنيا! پيدا نشود.من هم كه حسرت يك برف بازي درست وحسابي را داشتم، از خدا خواسته،منتظر بودم كه هر چه زودتر دستكش ها درست شود.

روزي نبود كه از پروژه ي بافت دستكش ها سركشي نكنم.هر چه كار جلو مي رفت وهرچه دقت مي كردم هيچ شباهتي بين چيزي كه بافته مي شد با دستكش پيدا نمي كردم.بيشتر شكل كلاه عروسك بود تا دستكش.اما جرات نداشتم بپرسم:«اين ها ديگه چيه؟!» چون باباعباس شرط كرده بودكه:«اگه مي خواي

بيايي اينجا،نبايد حرف بزني كه سرم درد مي گيره وحواسم پرت مي شه.»

بالاخره روزهاي انتظار به سر آمد وبعد ازيك هفته دستكش ها آماده شد.

آن هم چه دستكش هايي ! آن قدر سفت بودند كه اگر به كله ي مرده مي زدي

زنده مي شد.چنان زبر هم بودند كه اگربه صورتت مي كشيدي تا سه روز

صورتت قرمز بود و مي سوخت.فقط يك انگشت شست داشت وچهارتا انگشت

ديگرم با هم در يك طرف دستكش جا ميشد.يك لنگه اش هم از لنگه ي ديگر يك كم بزرگ تر بود.حتما لازم بود يك نفر ديگر كمك كند تا دستكش ها را دستم كنم.چون وقتي يك لنگه را دستم مي كردم انگشت هايم مثل چوب خشك صاف و بي حركت مي شدولنگه ي ديگررا نمي توانستم بردارم.ازهمه بدتر اين كه به بالاي هر دستكش يك نخ تقريبا دو وجبي وصل كرده بود كه

بايد با آن ها دستكش ها را محكم به مچ هايم مي بستند وگرنه از دست هايم مي افتادند پايين.

صبح روز بعد،همه ي اهل خانه كمكم كردند ودستكش ها را به دست هايم بستند.بعد كيفم را به پشتم انداختندومثل آدم آهني راه افتادم طرف مدرسه.

توي كلاس بچه ها دور وبرم جمع شدندويك شكم سير به دستكش هايم

خنديدند.من يك كم ناراحت شدم ولي به روي خودم نياوردم.از بچه ها خواستم بندها را برايم باز كنند.طفلكي ها مي خواستند بند ها را باز كنند كه گره ها محكم تر شد.هركس هر زوري داشت پياده كرد ولي بي فايده بود.دركلاس غلغله اي شده بود كه نگو ونپرس.ازسروصداي بچه ها آقاي ناظم با عصبانيت

وارد كلاس شد.هركدام ازبچه ها از ترس به نيمكت خودش خزيد.مبصر كلاس

به من اشاره كرد ومن من كنان براي آقاي ناظم توضيح داد كه عامل سر وصدا،

دستكش هاي من بوده است.آقاي ناظم لبخند تمسخرآميزي زدوگفت:«پسر!با

اين دستكش ها مي خواي بري شترچراني؟» همه ي بچه ها خنديدند . من هم الكي خنديدم يعني از حرف آقا ناراحت نشده ام . آقا بندهاي دستكش ها را باز كرد.

زنگ تفريح اول دوباره بچه ها كمك كردند و بندها را بستند و من به حياط رفتم و مثلا شروع كردم به برف بازي. زنگ كلاس را كه زدند به كلاس آمدم اما چشمتان روز بد نبيند يا بهتر بگويم دماغتان بوي بد نشنود،دستكش ها خيس شده بودند و كلاس را بوي پشم گوسفند گرفته بود . بچه ها همه پيف پيف مي كردند و مي گفتند: «چه بوي گوسفندي مي دهي!» حسابي لجم گرفته بود.

ازباباعباس،ازخودم وازبچه هايي كه خنده هايشان تمام نميشد.

ظهركه به خانه آمدم دستكش ها را پرت كردم پشت بام.از روزبعددست هايم را

در جيب هايم مي كردم،مي رفتم مدرسه و برمي گشتم خانه.(پاييز89)

 

:: نظرات :: /////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////

مراسم 16 آذر که توسط انجمن های علمی و کانونهای فرهنگی هنری و اجتماعی دانشگاه حکیم برگذار شده را چگونه ارزیابی می کنید؟