Deprecated: mysql_connect(): The mysql extension is deprecated and will be removed in the future: use mysqli or PDO instead in /home/sabzevarfa/domains/sabzevarfarhang.com/public_html/funcs.php on line 3
آوازخواني مرد کت و شلواري در اتوبوس واحد: سبزوار فرهنگ

آوازخواني مرد کت و شلواري در اتوبوس واحد


23 مهر 1390
1
3392

آوازخواني مرد کت و شلواري در اتوبوس واحد


اتوبوس شرکت واحد مثل هر روز شلوغ بود و جمعيت زيادي را جابه جا مي کرد. در بين مسافران ناگهان زمزمه ترانه خواني مردي کت و شلواري که روي صندلي اتوبوس نشسته بود توجه خيلي ها را به خود جلب کرد. او بدون توجه به حضور ديگران ترانه «يا مولا دلم تنگ اومده، شيشه دلم زير سنگ اومده» را با آهنگي سوزناک مي خواند. اين حرکت از چنين فردي با ظاهري آراسته و پوشش کت و شلوار عجيب به نظر مي رسيد. در اين لحظه ۲ جوان مو سيخ سيخي با لحني تمسخرآميز با مرد کت و شلواري همخواني مي کردند و اين حرکت، خنده بسياري از تماشاچيان را در پي داشت. چند نفر هم با مزه پراني،نمک مي ريختند تا خنده بازاري راه بيندازند. اتوبوس از بولوار معلم وارد ميدان استقلال مشهد شد و دقايقي بعد در ايستگاه شهيد فرامرزعباسي توقف کرد. در اين لحظه خانم چادري با غيظ از در وسط اتوبوس پياده شد و در حالي که از در جلو به داخل خودرو نگاه مي کرد و انگار سعي داشت خودش را کنترل کند با صدايي لرزان گفت: آقا ابوالفضل. پياده شو، بقيه راه را پياده مي رويم. مرد کت و شلواري با شنيدن صداي همسرش از روي صندلي برخاست. او از لابه لاي مسافران عبور کرد و چند نفر هم با خنده بدرقه اش کردند و گفتند: ناز نفست. خوش گذشت.

همسر مرد کت و شلواري که با شنيدن اين حرف ها ديگر تحمل خود را از دست داده بود با صدايي بغض گرفته گفت: آقاي عزيز! شوهرم از سرخوشي يا عاشقي ترانه خواني نمي کند. او جانباز است و تنها سرمايه اش که سلامتي اش بوده را فداي اسلام و کشورش کرده است و... زن جوان ديگر نمي توانست ادامه بدهد و گريه امانش را بريده بود. آقا ابوالفضل از اتوبوس پياده شد و دست همسرش را گرفت. آن ها آرام و بي صدا وارد پياده رو شدند و به راه افتادند.

اتوبوس به راه افتاد اما ديگر هيچ کس نمي خنديد، حتي آن ۲جوان نيز سرشان را پايين انداخته بودند و احساس شرمندگي مي کردند. در اين لحظه دلم لرزيد و ناخود آگاه اشک در چشمانم جمع شد. خيلي آرام با خودم زمزمه کردم: يا مولا دلم تنگ اومده، شيشه دلم زير سنگ اومده...

ايستگاه بعد من نيز از اتوبوس پياده شدم. دوست داشتم مسير را برگردم و دوباره از بولوار معلم به ميدان استقلال وارد شوم تا وقتي به ايستگاه شهيد فرامرز عباسي رسيدم به احترام همرزم شهيد و تمامي يادگاران ۸ سال دفاع مقدس که در دفاع از ناموس، دين، فرهنگ و هويت ايراني و اسلامي ما جان فشاني کرده اند راه را باز کنم و براي سلامتي شان صلوات بفرستم. آن روز برايم اين سوال مطرح شد که چرا ما هر روز از بولوار معلم و ميدان استقلال عبور مي کنيم و از معلم هاي دور و بر خودمان که استقلال را براي مان به ارمغان آورده اند و بوي شهادت مي دهند درس زندگي نمي گيريم چرا وقتي به ايستگاه شهيد فرامرز عباسي و هزاران شهيد عباسي و محمدي و... مي رسيم طاقت نداريم حتي براي چند ثانيه به اندازه يک پلک توقف کنيم و واقعيت هاي با ارزش زندگي مان را ببينيم. اگر چه هنوز هم چشمان بيدار و ديدگان عاشقي به شوق ديدار ياران سفر کرده حتي به اندازه يک پلک هم غفلت نمي کنند و براي استقلال، آزادي و جمهوري اسلامي ايران عزيز دعاي خير دارند و خالصانه با خداي خود راز و نياز مي کنند.
منبع:روزنامه خراسان22مهرماه90

:: نظرات :: /////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////
1 نظر در صف تاييد است.

مراسم 16 آذر که توسط انجمن های علمی و کانونهای فرهنگی هنری و اجتماعی دانشگاه حکیم برگذار شده را چگونه ارزیابی می کنید؟