Deprecated: mysql_connect(): The mysql extension is deprecated and will be removed in the future: use mysqli or PDO instead in /home/sabzevarfa/domains/sabzevarfarhang.com/public_html/funcs.php on line 3
چهارده پرده از زندگي شاعر انقلابي، استاد حميد سبزواری: سبزوار فرهنگ

چهارده پرده از زندگي شاعر انقلابي، استاد حميد سبزواری


16 مهر 1391
0
2706
چهارده پرده از زندگي شاعر انقلابي استاد حميد سبزواری

چهارده پرده از زندگي شاعر انقلابي، استاد حميد سبزواری
از همراهی با حزب توده تا شعر برای حضرت امام(ره)


گفتن شعر سیاسی ـ اجتماعی، بدون درد‌سر نمی‌شد. باید پیه همه چیز را به خودت می‌کشیدی. از اخراج از اداره فرهنگ (آموزش و پرورش فعلی) و مخفی شدن در اسفراین بگیر تا کار در معدن كروميت و منگنز و حتی اجاره حمام! اما حسین آدمی نبود که آرام بشیند. بعد از مشکلات زياد و عوض کردن چند شغل، توي بانک بازرگاني (تجارت امروز) سبزوار استخدام شد.
 ۱.‌ داخل خانه غلغله بود. سر و صداي ميهمان‌ها همه جا پيچيده بود. همه خوشحال بودند. اما خوشحالي عبدالوهاب با بقيه فرق مي‌کرد. قمر سلطان بعد از دو دختر و چند بچه ديگر که مرده به دنيا آمده بودند، برايش پسر زاييده بود. بچه را که گذاشتند توي دامن پدر بزرگ، ديگر از سر و صدا خبري نبود. پدر بزرگ توي گوش بچه اذان گفت و گردنبند پنچ تن را انداخت گردنش.
ـ‌اسم پسرم را حسين آقا مي‌گذارم.
حالا صداي صلوات بود که توي خانه پيچيد. نقل‌هايي که مي‌ريختند، توي سر و صورت کوچک حسين مي‌خورد. انگار آن‌ها هم تولدش را تبريک مي‌گفتند.

۲.‌ محمد صادق ممتحني معدن شناس بود و معروف بود به ملا معدني. ملا را نه فقط مردم سبزوار که مردم روستاهاي اطراف هم مي‌شناختند. براي پيدا کردن معدن مجبور بود کيلومتر‌ها راه برود. براي همين هم حسين، گاهي همدم پدربزرگ توي اين پياده روي‌ها مي‌شد. پدر بزرگ براي سرگرمي نوه‌اش شعر مي‌خواند. بيشتر اشعار خودش بود. درباره معادن و مکان‌هاي تاريخي سبزوار. همه را توي يک ديوان جمع کرده بود. همان‌هايي که بعدها توي حمله ترکمن‌ها از بين رفت.

۳. شب‌ها را خيلي دوست داشت. هوا که تاريک مي‌شد مي‌نشست کنار مادر تا برايش کتاب بخواند. قصه‌هاي کليله و دمنه، امير ارسلان نامدار، اشعار امام حسين، حضرت علي اصغر و حضرت عباس آن‌قدر برايش تکرار شده بود که مي‌دانست الان مادر چه کلمه ‌داستان يا شعر را مي‌گويد. قمر سلطان، خواندن، نوشتن، و قرائت قرآن را قبل از هفت سالگي به پسرش ياد داد. براي همين، حسين توي مدرسه از خيلي‌هم‌کلاسي‌هايش جلو‌تر بود.

۴.‌ توي کوچه با بچه‌ها بازي مي‌کرد. جثه‌اش کوچک بود. گاهي بهش زور مي‌گفتند و کتکش مي‌زدند. تازه با کتاب نسيم شمال آشنا شده بود. به همان سبک شعر مي‌ساخت و آن‌هايي که زده بودنش را، مسخره مي‌کرد. پدرش که به خاطر عمل اشتباه چشم، بینایی‌اش را از دست داده بود با شعر بيگانه نبود. متوجه طبع شعري پسر شده بود. خودش دست به کار شد و بعضي قواعد و اصول شعري و انواع سبک‌هاي هنري شعر را به او ياد داد. کتاب نصاب الصبيان را هم به پسرش داد تا با وزن‌هاي شعري آشنا شود.

۵. زمان رضاخان ميرپنچ وضعيت اقتصادي مردم بد بود. نيروهاي متفقين هم که ريختند داخل ايران اوضاع بد‌تر شد. روسيه شمال ايران را گرفته بود و انگليس جنوبش را. قحطي و گراني بيداد مي‌کرد. اوضاع بعضي شهر‌هاي خراسان خيلي وخيم بود. يک لقمه نان هم به زور پيدا مي‌شد. ناني که خاک اره، ته سیگار و انواع و اقسام حشرات را مي‌توانستي تويش پيدا کني جز گندم! همين را اگر کسي پيدا مي‌کرد کلاهش را مي‌انداخت هوا. حسين هم توي شهرش اين‌ها را ديده بود. غصه همين‌ها خونش را به جوش آورده و مجبورش کرده بود ناراحتي‌اش را توي اشعارش داد بزند.
نان گران است و غم فراوان است          قند کمياب و غصه ارزان است
گوشت هرچند پر بهاست                    ولي قلب‌ها جاي گوشت بريان است
يک دل شاد نيست در ايران                  خلق را سيل خون بي امان است

۶.‌ آن زمان بازار احزاب سبزوار داغ بود. حزب توده، عدالت، دموکرات، ايران و ... . برو و بياي حزب توده اما چيز ديگري بود. معلم‌ها هم توي دبيرستان راحت تبليغش مي‌کردند و بچه‌ها را براي عضويت در آن تشويق مي‌کردند. توي آن بلبشوي فرهنگي ـ سياسي کسي چراغ راه بچه‌هاي نوجوان و جوان نبود. کسي نبود تا دست‌شان را بگيرد و راه را نشان‌شان دهد. حسين هم مثل خيلي از هم سن و سال‌هاي خودش گول شعار‌هاي قشنگ‌شان را خورده بود. چند وقتي ‌رفت جلسات حزب توده، حتي براي کارگران و محرومان هم شعر ‌گفت.‌
در کشوري که کس نشناسد بهاي کار          بيچاره کارگر چه کند با خداي کار
از صبح تا به شام کشد رنج و عاقبت             جز ناسزا و زشت نبيند سزاي کار
ارباب کار مزد دهد گر به کار‌گر                      از بهر بندگي دهدش نز براي کار
خواهم ز حق که دست تواناي کارگر              گيرد گلوي ناحق فرمانرواي کار
ني نان و ني لباس، نه قانون ني اساس         بنگر که تا چه پايه رسيده جفاي کار
جز انقلاب! درد به درمان نمي‌رسد                   اي کارگر به پا که بگيري بهاي کار
...
اما وقتي فهميد شعار عدالت‌خواهي و حمايت از محرومان ‌فقط لقلقه زبان‌شان است، ول‌شان کرد.‌ چند حزب ديگر را هم مزه کرد، اما هيچ وقت عضو اين احزاب نشد. بعد از کودتاي بيست و هشت مرداد بود که عده‌اي از سران حزب توده را دستگير کردند. عده‌اي‌‌شان هم پا گذاشتند به فرار. کم‌کم ماهيت احزاب برايش روشن ‌شده بود. خودش گفت «وقتي ديدم سرشان توي آخور ديگري است، از آن‌ها بريدم.» بريده بود که عليه حزبي که قبلاً رفت و آمد زيادي آن‌جا داشت شعر گفت:‌
آنان که انحطاط وطن آرزو کنند                 ياران ظاهرند که کار عدو کنند
برسينه سنگ توده زنند از براي خويش      شايد ازين معامله آبي به جو کنند
حامي مستمند و طرفدار کارگر                خويش بر مذاق توده همي گفتگو کنند
گرگند گر به صورت ميشند جلوه‌گر             ابليس را زحيله خود چاره‌جو کنند
خواهند تا که با کمک حرف‌هاي پوچ          صد نيشتر به پيکر ايران فرو کنند
خواهند در لفافه تعديل کار و مزد              کاخ اميد ما همه را زير و رو کنند
اين خائنان پست ندارند آبرو                     کي بهر ما و تو طلب آبرو کنند
از من بگو به توده‌چيان دغل اگر                درزي گرند جامعه خود را رفو کنند
ما را بهشت وعده نمودند بهر خود             سوراخ موش از چه سبب جستجو کنند

۷. از همه افراد و گروه‌ها خسته شده بود. مي‌گفت هر کدام از اين‌ها ابليسي بودند در لباس انسان، که فريب‌مان دادند. محرم که شد رفت تکيه عطار‌ها. به پايه چادر تکيه داد و گوشش را سپرد به حرف‌هاي آقا شيخ حسين نوري که داشت درباره علوم و اختراعات جديد صحبت مي‌کرد. از تلويزيون مي‌گفت که تصاوير را ضبط مي‌کند و هر جايي که بخواهد پخش مي‌کند. بعد رفت سراغ نامه اعمال و اينکه «‌انسان عبث آفريده نشده و تمام اعمال و رفتارش ثانيه به ثانيه ضبط مي‌شود.» اين را که گفت، انگار به حسين برق دويست وات وصل کرده باشند. خيلي ناراحت شد. ناراحت که چرا درباره اسلام درست مطالعه نکرده. مجله مکتب اسلام و بعضي کتاب‌هاي ديگر را خوانده بود امام نه دقيق و عميق. خودش اسم اين دوره زندگي‌اش را گذاشت «بازگشت به معنويت.» هر منبع ديني‌اي که مي‌رسيد دستش مي‌خواند. چند قرآن معني‌دار و بسياري از جلد‌هاي بحار‌‌الانوار را خريد تا مطالعه کند. رفت و آمدش به مجامع مذهبي بيشتر شد. خانه حاج آقاي فخر هم پاتوقش شده بود. توي همين دوره بود که اشعارش، بيش از پيش رنگ و بوي ديني گرفت. شعري درباره غدير، چارپاره‌اي درباره نماز و قصايد و غزلياتي با اشارات مذهبي.‌

۸. تازه با انجمن تبليغات اسلامي سبزوار آشنا شده بود. چند باري در جلسات‌شان شرکت کرد. اما فعاليت آن‌ها را نپسنديد. توي همان جلسات اسم انجمن حجتيه را شنيد. رفت جلسات آن‌ها. گاهي براي‌شان شعر مي‌خواند. اشعار انقلابي و ضد رژيم. يک بار که آقاي حلبي آمده بود سبزوار، حسين شعري براي امام زمان(عج) خواند. آقاي حلبي خيلي خوشش آمد که دعوتش کرد بيايد نيشابور.
ـ فردا به نيشابور مي‌رويم. با ما بياييد.
توي يک خانه بزرگ و مجلل از آن‌ها پذيرايي کردند. گله به گله آدم نشسته بود. نوبت شعرخواني حسين رسيد.
بسته دارد لب من دشمن تَردامن                      تا برِ دوست نگويم سخن از دشمن
راز‌ها دانم در پرده و نتوانم                                   پرده برداشتن از راز نهاني من
بس که در پرده سخن گفتم و کس نشنود               خود همان به که زگفتار شوم الکن
. . .
شاعري خادم خلقم نتوانم کرد                 کسوت بندگي بي‌هنران بر تن
تا نياسايد از دست ستم مظلوم               مرمرا نيست از اظهار حق آسودن
کيست ظالم که زپرواش سخن گويم          من نه آنم که به فرمانش نهم گردن
من حميدم نه ستايش‌گر هر محمود           حق پرستم نه ستاينده اهريمن
قصيده‌اش که تمام شد نشست. آقاي حلبي ازش خواست که قندان را به او بدهد. اما انگار قضيه چيز ديگري بود.
ـ ما بنا نداريم با اين بابا در بيفتيم.
اين‌ها را در گوش حسين گفت. حسين رفت توي فکر. اين حرف برايش زنگ خطر بود. او اسلام منهاي سياست را هضم نمي‌کرد. اصلاً نمي‌خواند با آن چيزي که از زندگي ائمه خوانده بود. چقدر دقيقه‌هاي آخر جلسه‌براي حسين طولاني شده بود. دقيقه‌هايي که داشتند آخرين ثانيه‌هاي حضورش در جلسات انجمن را ثبت مي‌کردند.

۹. گفتن شعر سیاسی ـ اجتماعی، بدون درد‌سر نمی‌شد. باید پیه همه چیز را به خودت می‌کشیدی. از اخراج از اداره فرهنگ (آموزش و پرورش فعلی) و مخفی شدن در اسفراین بگیر تا کار در معدن كروميت و منگنز و حتی اجاره حمام! اما حسین آدمی نبود که آرام بشیند. بعد از مشکلات زياد و عوض کردن چند شغل، توي بانک بازرگاني (تجارت امروز) سبزوار استخدام شد. تازه کار ثابتي پيدا کرده بود. کارمند ارشد شدن و بعد هم رسيدن به معاونت شعبه در همان سال اول، حسادت خيلي‌ها را غلغلک مي‌داد. يکي از هم‌کارانش توي حساب‌هاي بانکي دست برده بود. محرمانه گزارشش را فرستاد تهران. بازرس که آمد حالي‌اش کرد مشکل بزرگ‌تر از اين حرف‌هاست و دست خود رئيس هم به اين خراب‌کاري‌ها آلوده است. گفت اگر از اين‌جا نروي برايت پاپوش درست مي‌کنند و مي‌اندازنت بيرون. حسين هم دست زن و بچه‌اش را گرفت و راهي تهران شد. کار‌هاي استخدامش در شعبه مرکزي بانک بازرگاني تهران را هم، همان بازرس درست کرد.

۱۰.‌ با شروع نهضت امام در سال ۴۲، اشعار حسين هم حال و هواي تازه‌اي پيدا کرد. براي خلاصي از شر ساواک، اشعارش را با نام حميد سبزواري امضا مي‌کرد. امام که در تبعيد بود اولين شعرش را براي مرادش گفت.
هنوزم شوق پرواز است گر بال و پري باشد             به سر سوداي آزادي است ما را تا سري باشد
گواهي مي‌دهد رخساره از راز درون آري                بسا آتش که پنهان در دل خاکستري باشد
.
.
زمستان مي‌فزايد شوق مرغان بهاري را            بشاخ خشک بلبل را غم برگ و بري باشد
ستم همواره مي‌سازد ره نشر عدالت را           به هر جا رسم نمرود است پور آذري باشد
پايش هم که به تهران رسيد رفت مسجد آيت الله طالقاني. همان جا بود که با بعضي از ياران امام آشنا شد. شب ميلاد حضرت رسول‌(ص) رفت خانه آيت الله طالقاني. شعرش را که خواند، آقاي طالقاني از پيشخدمتش خواست اندازه حسين را بگيرد تا برايش کت و شلوار بدوزد. شعر حسين بد‌جوري به دل آقاي طالقاني نشسته بود. حسين توي جلسات دکتر شريعتي هم شرکت مي‌کرد. او را از سبزوار مي‌شناخت و چند باري برايش شعر خوانده بود. درگذشت مشکوک دکتر، همه را شوکه کرد. جلسات يادبود زيادي برايش برگزار شد. حسين هم قرار بود در تهران، توي يکي از همين جلسات شعر بخواند. هماني که شب درگذشت دکتر سروده بود. او مي‌گفت: علي از آن‌هايي بود که بعد از مرگش زنده‌تر شد.
خفتي چرا اي چشم بيدارت نخفته           اي مرغ دل در جان هشيارت نخفته
پاي طلب هرگز ز رفتارت نخفته                 يک دم زبان در کام دُر بارت نخفته
.
.
اما با رفتن ياران انقلاب، قرار نبود که حرکت اين قطار کند شود. حسين هم خوب اين را مي‌دانست که سوگنامه دکتر را با اميد به روزهاي روشن تمام کرده بود.
آن روز نزديک است آري خرّم آن روز                 روزي که حق حاکم شود بر عالم آن روز
روزي که ني کسري شناسد ني جم آن روز      فرخنده آن ساعت، خوش آن دم، بي‌غم آن روز

۱۱. حرکت‌هاي مردمي روز به روز گسترده‌تر مي‌شد. براي به ثمر نشاندن نهال انقلاب، هرکس هر چه در توان داشت دريغ نمي‌کرد. حسين شعر‌هاي خود را به مداح‌ها هم مي‌داد. آن‌ها هم در مناسبت‌هاي مختلف آن‌ها را مي‌خواندند و روح عدالت‌خواهي و ظلم ستيزي که توي اشعار حسين موج مي‌زد را به مردم انتقال مي‌دادند.
چنان که باغ من آسيب باغبان ديده             گمان مدار که از باد مهرگان ديده
شبي به محفل آزادگان درآي و ببين            چه حادثات که اين گله از شبان ديده
به کشتزار دلم سبزه‌اي نمي‌رويد                ز بس که لطمه ز پامال اين و آن ديده
امير قافله يار حراميان گر نيست                 چرا تدارک تاراج کاروان ديده
حسين گاه و بي‌گاه در جلسات مخفيانه شاعران شرکت مي‌کرد. شاهرخي، اوستا، سپيده کاشاني و مشفق کاشاني معمولاً پاي ثابت اين جلسات بودند. توي بعضي جلسات هم آقاي خامنه‌اي شرکت مي‌کرد. حالا ديگر خيلي از بچه‌هاي انقلابي اشعارش را مي‌شناختند.

۱۲. امام رفته بود پاريس که حسين شعر «خميني اي امام را» سرود. آن زمان اطلاعيه‌هاي امام را تکثير مي‌کردند و شبانه مي‌انداختند داخل خانه‌هاي مردم. سخنراني‌هاي امام هم روي نوار کاست ضبط مي‌شد و دست به دست بين مردم مي‌چرخيد. بچه‌هايي که نوارها را تکثير مي‌کردند، آمده بودند پيش حسين که چند شعر بگويد تا طرف خالي نوار‌ها ضبط کنند. حسين هم شعر‌«خميني اي امام» را به آن‌ها داد. حالا اين شعر هم، کنار سخنراني‌هاي امام دست به دست مي‌چرخيد.
***‌
چند روز بیشتر تا ورود امام باقي نمانده بود. بچه‌ها داشتند داخل حسينيه ارشاد سرود را تمرين مي‌کردند. چند باري هم داخل خانه حسين تمرين کرده بودند. نتيجه اما چيزي نبود که مي‌خواستند. قرار شد بروند خانه يکي از بچه‌ها که امکانات صوتي بيشتري داشت.
همه پنجره‌ها را گرفتند تا صدا بيرون نرود. حتي درزهاي کوچک را. تا صبح تمرين کردند. صبح مسئول گروه با صاحب خانه رفته بود نانوايي. نانوا آدم انقلابي‌اي بود.
ـ صداي‌تان همه کوچه را برداشته بود. مراقب باشيد. تا الان هم که کسي سراغ‌تان نيامده خواست خدا بوده.
راست مي‌گفت. انگار حواس‌شان نبود پشت کاخ نياوران تمرين مي‌کردند!
***
آقاي شاهنگيان گروه را آماده کرد، امام وارد فرودگاه شده بود. همه نفس‌شان را توي سينه حبس کرده بودند.
خميني اي امام خميني اي امام
اي مجاهد، اي مظهر شرف
اي گذشته ز جان در ره هدف
چون نجات انسان شعار توست
مرگ در راه حق افتخار توست
...
مردم هم آرام, آرام اين شعر را زمزمه مي‌کردند. سرود به گوش‌شان آشنا بود. قبلاً روي نوار‌هاي سخنراني امام شنيده بودند. اما اين تنها کار گروه نبود. حسين که احتمال مي‌داد امام، زمان ورود، به بهشت زهرا برود، شعر«برخيزيد برخيزيد» را هم براي شهداي انقلاب گفته بود. سرودي که توي بهشت زهرا، اشک خيلي‌ها را درآورد.
برخيزيد، برخيزيد، برخيزيد، برخيزيد
برخيزيد اي شهيدان راه خدا
اي کرده بهر احياي حق جان فدا
کز قطره قطره خون پاک شما
مي‌رويد تا ابد در وطن لاله‌ها
برخيزيد، برخيزيد، برخيزيد، برخيزيد
برخيزيد، رهبر آمد کنون در کنارتان
تا سازد غرق در بوسه خاک مزارتان
تا گيرد انتقام شما را ز اهرمن
باز آمد رهبر ما پي ياري وطن
برخيزيد.... برخيزيد.......

۱۳.  مرداد ماه ۵۸ بود. امام آخرین جمعه ماه‌ رمضان را، روز قدس اعلام کرد. حسین هم به مناسبت پیام امام، شعر «هم‌پای جلودار» را سرود.
**‌*
حاج احمد آقا، حسین و آقای زورق را برای شام دعوت کرده بود. حسین هم که فرصت را مناسب دید، شروع کرد به گله و شکایت از اوضاع فرهنگی و عدم هماهنگی مسئولین و... . حاج احمد آقا اما او را آرام کرد و گفت: به جایش امام به کارهای شما توجه ویژه دارند‌. حسین یک لحظه خشکش زد. حاج احمد آقا ادامه داد که «روزی امام در حیاط قدم می‌زد. دقت که کردم، متوجه شدم به مطلب مهمی گوش می‌کنند. رادیوی کوچکی دست‌شان بود که چسبانده بودند به گوش‌شان. جلو‌تر که رفتم تعجبم بیشتر بود. دست امام می‌لرزید. امام هم متوجه نگرانی من شده بود. رادیو را داد دستم و گفت: گوش بده. سرود «هم‌پای جلودار» بود. بعد خودشان توضیح دادند که سرود در مورد او و وظایف امت اسلامی است. گویا تعهد به جامعه اسلامی که در سرود آمده بود، امام را بی‌قرار کرده بود.»
***
اما حسین که موتور شعر‌های انقلابی‌اش تازه گرم شده بود، دفاع مقدس را هم عرصه دیگری برای بیان ارادتش به امام و انقلاب می‌دانست. او که همیشه اشعارش را از دل حوادث الهام می‌گرفت، نمی‌توانست آرام بگیرد و راهی جبهه‌ها شد. خودش داستان اولین حضورش در جبهه را این‌طور تعریف می‌کند«خرمشهر در تصرف دشمن بود. می‌خواستم از نزدیک دلاوری‌های بچه‌ها را شاهد باشم. گفتند رفتن به آن جا امکان ندارد. اما پذیرفتند تا مرا نزدیک خرمشهر ببرند و به آبادان رفتم. با بسیجیان بودم و با خلق و خوی دلاورانه آن‌ها آشنا شدم. ... تحت تأثیر حالات شاعرانه‌ام که از بچه‌های جبهه ناشی می‌شد، همان‌جا در جبهه سرود «خجسته باد این پیروزی» را سرودم.» سرودی که با آزاد سازی خرمشهر در تلویزیون پخش شد و خیلی زود بر زبان مردم افتاد.
از صلابت ملت و ارتش و سپاه ما
جاودانه شد از فروغ سحر، پگاه ما
صبح آروز دمیده از کرانه‌ها
شاخه‌های زندگی زده جوانه‌ها
این پیروزی، خجسته باد این پیروزی
....

۱۴. يکي از روز‌هاي سال ۶۲ بود که حسين رفت ديدن آيت الله خامنه‌اي. دوراني که ديگر او را به تخلصش، «حميد سبزواري» مي‌شناختند. بحث کشيده شد به اشعارش.
ـ آقا حميد، چرا کار‌هاي‌تان را چاپ نمي‌کنيد؟
ـ حاج آقا، منتظر مقدمه‌‌ شما بر کتابم هستم!
اين را حميد به شوخي گفت. اما خيلي جدي شنيد که «من براي هيچ کس اين کار را نکرده‌ام، ولي براي شما اين کار را انجام خواهم داد.» حميد هم اشعارش را توي دوتا کتاب جمع کرد و رساند دست آقاي خامنه‌اي. کتاب‌هایی که بعدها اسم‌ «سرود درد» و «سرود سپیده» را برای‌شان انتخاب کرد.
آقا اشعار را خوانده و مقدمه‌اي دو صفحه‌اي براي حميد نوشت. « ... شاعر گرامي ما آقاي حميد سبزواري از پيشکسوتان و پيشروان اين راه است. زبان فاخر در شعر حميد، با مضمون انقلابي و مکتبي، آميزه‌اي مطلوب و ارزنده پديد آورده و مجموعه شعر او در ديوان معاصر فارسي، فصل رغبت‌انگيز و شايسته‌اي گشوده است.»

(گزارشیی از سلام سبزوار)

نویسنده: علیرضا اشرفی نسب
منابع:
کتاب حال اهل درد، انتشارات مرکز اسناد
کتاب از سبزوار تا سرزمين رؤيا، انتشارات سوره مهر
کیهان فرهنگی‌، شهریور ۸۱‌، شماره ۱۹۱
روزنامه جام جم، فریاد نامه‌ام رنگ چاپ ندید، ۲۴ آذر ۸۸

:: نظرات :: /////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////

مراسم 16 آذر که توسط انجمن های علمی و کانونهای فرهنگی هنری و اجتماعی دانشگاه حکیم برگذار شده را چگونه ارزیابی می کنید؟