Deprecated: mysql_connect(): The mysql extension is deprecated and will be removed in the future: use mysqli or PDO instead in /home/sabzevarfa/domains/sabzevarfarhang.com/public_html/funcs.php on line 3
مصاحبه با خانم شفقی همسر استاد سبزواری: سبزوار فرهنگ

مصاحبه با خانم شفقی همسر استاد سبزواری


12 مهر 1391
0
2519
مصاحبه با خانم شفقی همسر استاد سبزواری

به شعرهایش افتخار می کنم
در يکي از شهرها بودیم که یکی پیش حمید می آید و می گوید:"می خواهم ازتان سوالی کنم." می گوید:"بفرمایید." اما سوال کننده می گوید:"خجالت می کشم." حمید می گوید:"که چرا خجالت بکشی؟سوالت را بگو." آن نفر می گوید:"شما ده میلیون تومان برای شعرهایتان گرفته اید." ایشان می خندند و می گویند:"اشتباه گفتند بیست میلیون تومان گرفتم" {خنده} "نه عزیزم ما همان که خودمان داریم به همان قانعیم". ما یک ريال برای این چیزها نگرفته ایم. من خودم فرهنگی بودم یک چندر غاز حقوقی داشتم ایشان هم همین جوری. از آنهایی نبودیم که زندگی های آنچنانی دارند. زندگی ساده ای داشتیم و داریم که الان زندگي مان را می بیند.
 زندگی کردن با یک شاعر چطوری است؟ چه حالی دارد؟
هم خوب است هم بالاخره سختی هایي دارد مخصوصا در این زمان دارد. ایشان قبل از انقلاب شعر می گفتند شعرهایشان همه به قول خود شعرا بو دار بود و ما تقریبا همیشه از این موضوع ترس داشتیم. انقلاب که الحمدالله پیروز شد ایشان قبل از انقلاب هم آمادگی برای گفتن شعرهای انقلابی را داشتند که اين کار را هم انجام دادند. مثلا همین سرود "خمینی ای امام" را که قبل از انقلاب ساختند. در همین خانه آقای شاهنگیان، آقای زورق و افراد دیگری می آمدند تا این سرود ها را بسازند. بعد برای ضبطش به خانه ی آقای ناصری، عموی خانم آقای زورق می رفتند که کنار کاخ نیاوران بود.

در همین خانه ی خودتان تمرین می کردند و می ساختند؟
نه، اینجا می آمدند صحبت هایش را می کردند و کارهایش را انجام می دادند و برای ضبط به خانه ی آقای ناصری می رفتند چون آنها یک ضبط بزرگی داشتند. موقعی که همین سرود را آنجا ضبط می کردند همه ی شب را آنجا بودند. صبح یکی شان که می رود صبحانه تهیه کند می بیند صدای اینها به قدری بلند است که توی تمام خیابان پیچیده، می آید و می گوید چه درست کرده اید الان اینجا می ریزند و مي گيرند اما الحمدالله هیچی نشد.
خوبی زندگی با یک شاعر چیست؟
خوبیش همين است که وقتی این سرود را ساختند و جلوی امام خوانده شد آدم چقدر خوشحال می شود. علاوه بر ما همه مردم خوشحال می شوند. این که این سرود را ایشان ساختند و جلو امام خوانده شد افتخار می کنیم. یا آن سرود "برخیزید ای شهیان راه خدا" که در بهشت زهرا خوانده شد. این شعر را هم قبل از انقلاب سرودند. با خودشان فکر می کردند امام که بیاید حتما آنجا می رود و این سرود هم باز آنجا خوانده شد. اینها را که می شنیدیم خوب خوشحال می شدیم و افتخار می کردیم.

غصه نمی خوردید که شوهرتان شاعر است، زندگی با یک شاعر سخت است و شاعر هم که درآمدی ندارد؟
ابدا؛ مادیات کوچکترین اثری در زندگی ما نداشت. خدا را شکر می کنیم که هم من و هم بچه ها قانع بودیم به هر چه خودمان داشتیم. این خانه را که الان داخلش نشسته ایم سال ۵۳ ساختیم به همین صورتی که می بینید. سال ۵۰ که از سبزوار آمدیم، زمين را خریدیم که از این خانه باغ های قدیمی بود که خرابش کردیم و دوباره ساختیم.

این فرش ها را که می بیند زیرپایمان است آقای سرپوشانی نامی که در سبزوار قالیباف بود به سفارش خودمان برایمان بافت. و لی حالا می آیند می گویند چرا شما زندگی تان عوض نشده، زندگی عوض شدن چیست؟ حتی فامیل هایمان می گویند که این چه جور زندگی است که شما دارید؟ اصل زندگی این است که آدم توش راحت باشد که ما راحتیم. می خواهیم چه کار کنیم فردا باید برویم و همش را بگذاریم.

در يکي از شهرها بودیم که یکی پیش حمید می آید و می گوید:"می خواهم ازتان سوالی کنم." می گوید:"بفرمایید." اما سوال کننده می گوید:"خجالت می کشم." حمید می گوید:"که چرا خجالت بکشی؟سوالت را بگو."  آن نفر می گوید:"شما ده میلیون تومان برای شعرهایتان گرفته اید." ایشان می خندند و می گویند:"اشتباه گفتند بیست میلیون تومان گرفتم" {خنده} "نه عزیزم ما همان که خودمان داریم به همان قانعیم". ما یک ريال برای این چیزها نگرفته ایم. من خودم فرهنگی بودم یک چندر غاز حقوقی داشتم ایشان هم همین جوری. از آنهایی نبودیم که زندگی های آنچنانی دارند. زندگی ساده ای داشتیم و داریم که الان زندگي مان را می بیند.

برای شما هم استاد شعر گفتند؟
{خنده} بله یک شعری گفتند. سال ۴۹ بود که ایشان تهران آمدند. من چون در سبزوار استخدام آموزش و پرورش بودم نمی توانستم بیایم. بعدا هم که انتقالی ندادند و ایشان آن سال برگشتند و بعد از دو سال وقتی منتقل شدم تهران آمدیم. ایشان که تهران بودند دیدم یک شعری ساختند و فرستادند.

چی بود یادتان هست؟
خیلی یادم نیست "بی تو ای همسر نازنین{خنده} بستر سنگ چی شده" یادم نیست.

تا بحال با همدیگر دعوا هم کردید؟
هیچ زن وشوهری امکان ندارد که دعوا نکنند. دعوای آنجوری که نه ولی بوده گاهی اوقات که با هم اختلاف داشتیم. دعوای به آن صورت نه، خدا را شکر از این چیزها نداشتیم. ولی خوب بعضی وقت ها یک اختلافاتی بوده چون ایشان همان موقع انقلاب هم هر جا که می رفتند شروع می کردند به بد و بیراه گفتن به شاه. می گفتیم اینجوری نگو حالا وقتش نیست،اختلاف ما سر این بود.

شعرهایش را می نوشت و ما هم هیچ مخالفتی نمی کردیم منتها سبزوار چون کوچک بود مي ترسيديم. مثلا ۲۸ مرداد بدون حساب و کتاب توي خانه ها می ریختند نه اینکه مثلا یکي توده ای بود، حتي آنهایی که با هم یک خرده حسابی داشتند مي گرفتند و مي زدند. حتي یک نفر پول نزول می داده خبر آوردند که فلانی را گرفتند آنقدر در خیابان زدنش که نگو. روی یک تخته گذاشته اند و می برندش و هی می زدنش.
هر کس که از کسی یک خرده حسابی داشت در آن شلوغي به حسابش می رسید. همان موقع هم ما ایشان را در سبزوار نگه نداشتیم فوری ایشان را همراه با برادرم به اسفراین که دختر عمه ام انجا بود فرستادیم. مهر هم که شد گفتیم که نمی خواهد بیایي همان جا باش تا کمی اوضاع روبه راه شود.

چه سالی ازدواج کردید؟
ما سال ۲۹،۳۰ ازدواج کردیم.

چطوری با هم آشنا شدید؟ قوم و خویش بودید؟
بله، دو تا از خواهرهاي ایشان خانه ی دو تا از دایی های من بودند. قبل از این هم یک آشنایی داشتیم و با هم رفت و آمد خانوداگی داشتیم. ایشان هم بازی برادارنم بودند و خیلی در خانه ما رفت و آمد داشتند تا اينکه با هم ازدواج کردیم.

در این زندگی ۵۰ساله با همدیگر چه چيزي از ایشان برايتان جالب بوده؟
آدم در زندگی اش خیلی چیزها را می بیند، یکی همین انقلاب بود که ایشان هر شعری که می گفتند خیلی راضی بودند و روی ما هم اثر می گذاشت. مثلا همین "خمینی ای امام" را که قبل از انقلاب ضبط کردند ، جایی می رفتم می دیدم با هم صحبت می کنند این سرود "خمینی ای امام را" چه کسی ساخته و مردم درباره اش صحبت مي کردند. من هم می شنیدم و خوشحال می شدم.

باور کنید کارهای ایشان را خدا کمک می کرد که درست می شد. مثلا يک دفعه از مدرسه آمدم دیدم یک نامه ای در خانه افتاده برداشتم خواندم دیدم در تجریش ایشان را دعوت کرده اند نشانش دادم وقتی که آمد خندید و گفت:" این مال ساواک است".

آن روز که مدرسه می رفتم پسر کوچکم که تقریبا ۴،۵سالش بود می گفت:"مامان بابا بره برمی گرده؟" گفتم:"آره مامان جان برمی گرده چرا برنگرده؟". پسرم می گفت:"آخر می گویند ساواک است" گفتم نه برمی گردد. من رفتم مدرسه ایشان هم رفتند.
می گفت من را بردند به یک اتاق خالی که یک میز و صندلی آهنی کهنه گذاشته بودند و گفتند بفرمایید تا بازجو بیاید. می گفت من نشستم و خیلی دلم شور می زد. یک دفعه دیدم یک تابلوی به دیوار زده اند که اسامی دوازده امام را در آن نوشته اند محو این تابلو شدم. یکی یکی اسامی را درآوردم. بعد یک آقایی آمد و سلام و علیکی کردم. نشست و شروع کرد به سوال که چند سال است که تهران آمدید و چند تا بچه دارید و از همه چیز هم خبر داشت که دخترت کدام دانشگاه تحصیل می کند یا پسرت کجاست همه را می دانست.

مقداری که صحبت کردیم این آقا گفت:"من را نمیشناسی؟" نگاه کردم گفتم: نه. گفت: "حتما می شناسی خوب فکر کن." گفتم: "نه نمی شناسم."  گفت:"در بانک که بودیم در توپخانه، آنجا کارمندانت چه کسانی بودند؟ من فکر کردم یکدفعه اسم یک کدامشان یادم آمد گفتم:"تو فلانی هستی." گفت: بله. یعنی همکار خودش بود و گفته که مواظب بچه ها باش و برو خاطرت جمع باشد پرونده ات را طوری می بندم که دیگر سراغت نیایند و همین جور هم شد. بعد هم من که مدرسه بودم برگشتند و زنگ زدند که من برگشتم.
یک خاطره ديگر اينکه وقتي سبزوار بودیم ایشان و چند نفر دیگر را از مشهد خواستند. سر ظهر ایشان رفتند و اتفاقا آنجا هم بازجویی که از ایشان بازجویی می کرده همسایه پدرشان بوده و خیلی هم با هم رفت و آمد داشتند. آنجا هم قسر در رفته بودند.
منبع:سلام سربدار

:: نظرات :: /////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////

مراسم 16 آذر که توسط انجمن های علمی و کانونهای فرهنگی هنری و اجتماعی دانشگاه حکیم برگذار شده را چگونه ارزیابی می کنید؟